بهروز قاسمی سردفتر ٦٦بوشهر

خرید بک لینک

بازسازی

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد
که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد

نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
بمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشد

بِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهره
بَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشد

بِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه را
وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد

چراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدم
امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد

منم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گرد

چه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشد


زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر

زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد

یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت
بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد

سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم
مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد

سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی
تو خامُش تا زبانها خود چو دل جنبان من باشد

____مولوی____

با اجازه مولوی

چو بهروزم ز من شادی, بخواهد روز بهروزی
همان روز و همان شادی , به شادی جان من باشد

وگر از من شماره کارت می خواهد به خوشحالی
چه من مهمان او باشم چه او مهمان من باشد

همین را از خدا خواهم که او شاد و لبش خندان
حساب بانکی اش همواره چندین, چند و چندان من باشد

سرش در کار خود باشد, به دور از رنج بی پولی
اگر در اردبیل و تنگک و تهران من باشد

به شادی با عیال خود , به رشت و انزلی آید
نه در ایام شرجی بلکه در آبان من باشد

تو را من چشم در راهم ,عصا در دست و لب ,خندان
که با خندانی از تهران, شبی مهمان من باشد

بدین پای چلاق ای دل ,توانم نیست برگردم
به شیراز دل انگیزی که در جولان من باشد

گدایی می کنم با این غزل بر درگه سلطان
تهیدستم همه ایام و او سلطان من باشد

ادای مولوی بود این غزل ای همکلاسیها
به امّید همان عهدی که شادی آن من باشد

*تقدیم به آقا بهروز قاسمی که شادی دوست است

١٤٠٣/٠٤/٠٢٨

ورودی های 71 حقوق شیراز...

ما را در سایت ورودی های 71 حقوق شیراز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: دوشنبه 1 مرداد 1403 ساعت: 10:07

صفحه بندی