بهروز قاسمی سردفتر ٦٦بوشهر
بازسازیمرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشدمرا قولیست با جانان که جانان جان من باشدبه خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطانکه تا تختست و تا بختست او سلطان من باشداگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستموگر من دست خود خستم همو درمان من باشدچه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گرددکه قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشدنبیند روی من زردی به اقبال لب لعلشبمیرد پیش من رُستم چو او دَستان من باشدبِدَرَم زَهره زُهره خراشم ماه را چهرهبَرَم از آسمان مُهره چو او کیوان من باشدبِدَرَم جُبه مَه را بریزم ساغر شَه راوگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشدچراغ چرخ گردونم چو اِجری خوار خورشیدمامیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشدمنم مصر و شکرخانه چو یوسف در بَرَم گردچه جویم ملک کنعان را؟ چو او کنعان من باشدزهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصرزهی الزام هر منکر چو او برهان من باشدیکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورتب...
ادامه مطلب