خاطرات مصطفی ذلاوری
بهارم خزان شد _______________________________زمستان بود. همه جا پخش شده بود که یک ناوبانی اومده که جلوی هیچکس تسلیم نمی شه. یاد چرچیل افتادم که گفته بود : (هرگز ، هرگز و هرگز تسلیم نشوید.) گفتند اصلا بله گفتن بلد نیست. گفتیم :خوبه یکی بیاد جلوی این فرماندها بایسته. ما که زورمون نمی رسه. گفتند :بچه ی اراکه. گفتیم :واویلا. _________________________________ پاتوق ما کتابخونه بود. یک کتابخونه ی قدیمی...
ادامه مطلب