ورودی های 71 حقوق شیراز

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «دریایی» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : غزلی برای نیروی دریایی و گردان مالک نیروی دریایی سیرجان و گردان مالک پایگاه دریایی سیرجان

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت ورودی های 71 حقوق شیراز دسترسی پیدا کنید

غزلی برای نیروی دریایی

بنام خدانیروی دریایی حافظ مرز آبیبه وصف آن نهنگ جان ستان, نیروی دریایینمی گنجد در این ابیات جز خوبی و زیباییچو قوی آسمان زیبا , چو نور آسمان روشنچو پیکان در دل دشمن, چو جوشن بر تن ماییبه زیر پرچم شاه شهیدان در دل دریاز مصباح هدایت شعله ور شد شور شیداییبرآوردی به چنگ از آتش و خون درّ و مرواریدمیان موج خون, در مرز آبی, درّ یکتاییبدان حسن و بدان صورت , نشاید جز دل شیدابدین عشق و بدین سیرت , نشاید جز شکیباییبه زیر پرچم شیر خدا در سایه ایزدبه هر پیکار پیروزی, به هر رزمی تواناییتو ماهی , زنده در دریای اخضر, در فلک روشنتو شاهی , در نظربازی سفید و شاخه طوبینِیَم جادو سخن اما , غزل دینی ست بر شاعرکه روزی ناوبان بوده است در نیروی دریاییمن از جان سیر و سیر از جان و جان در سیرجان دارمهمه صحرای عشق است و نه دریایی نه رویاییسخن را تازه کن با ناویان مرکز آموزشنفس را تازه کن با اشتیاق صبح دانایی( ...

ادامه مطلب

گردان مالک نیروی دریایی سیرجان

خدایا بی تو این گردون چه می کرددل عاشق میان خون چه می کرد اگر نیروی دریایی نمی بود میان گریه ها مجنون چه می کرد تیمور زمانی ۱۰ خرداد ۱۴۰۱از ۷۵ تا آبان۷۷ مربی آموزشی گردان مالک اشتر پایگاه دریایی سیرجان بودم و از فروردین ۷۷ به بعد هم فرمانده گروهان سوم شدم ...

ادامه مطلب

گردان مالک پایگاه دریایی سیرجان

مصطفی ذلاوریبهارم خزان شد_______________________________زمستان . همه جا پخش شده بود که یک ناوبانی اومده که جلوی هیچکس تسلیم نمی شه. یاد چرچیل افتادم که گفته بود : (هرگز ، هرگز و هرگز تسلیم نشوید.)گفتند اصلا بله گفتن بلد نیست.گفتیم :خوبه یکی بیاد جلوی این فرماندها بایسته. ما که زورمون نمی رسه.گفتند :بچه ی اراکه.گفتیم :واویلا._________________________________ پاتوق ما کتابخونه بود. یک کتابخونه ی قدیمی بود با کلی کتاب فلسفی و مذهبی مربوط به اول انقلاب. کتابخونه پر گرد و خاک بود. قبلا یک ناواستواری مسؤولش بود. هیچ وقت هم اونجا نبود. آخرش فیصل درگاهی که اومد دیگه در کتابخونه همیشه باز بود.جدا از اینکه وقتی کلاس نداشتیم می رفتیم کتاب می خوندیم یا کتاب امانت می گرفتیم، با فیصل کلی بحث می کردیم. فیصل می گفت دارم کتاب می نویسم. سکون در حرکت و حرکت در سکون.ما که سر در نمی آوردیم فیصل چی می گه. فیصل ...

ادامه مطلب